روز تولد پاره تنم
روز تولدت بهترین روزه رندگیم بود حسه شیرینه مادری روزی که حس کردم کامل شدم بزرگ شدم کوه شدم روزی که بخاطره ورودت حاضر بودم تمام سختی های دنیا را با جون بخرم تا فقط در اغوشت بگیرم و از عطر تنت مست بشم بعد از نه ماه انتظار قرار بود بیایی و زندگیمون رو پر رنگ تر از گذشته کنی و عشقه من و بابا سعید رو کاملتر کنی. یه حسه عجیبی داشتم از اینکه قرار بود لمست کنم رو در رو ببینمت اخه عادت کرده بودم به دست و پا زدنات به اینکه قلبم با هر تپش قلبت بزنه به اینکه مواظبه خوردنم راه رفتنم خوابیدنم نشستنم و.... باشم که یه وقت فرشته نازم اذیت تشه نه ماه بود که تمامه عطرها و لوازم ارایشامو کنار گداشته بودم که یه وقت اسیبی بهت نرسه بخاطره وجوده نازنینت هر روز شکمم بزرگتر و بزرگتر میشد و اون لباسهای تنگ و زیبارو کنار گداشته بودم و اون خانم شیکپوش نبودم بخاطرت قیده تمام مسافرتها و خوشگذرونیهارو زده بودم و فقط و فقط به تو فکر میکرد به روزی که بیایی و از دیدن روی ماهت لذت ببرم حال اون روز رسیده ولی نمیدونم چرا حسه دلتنگی سر تا سر وجودم رو گرفنه بود اخه میخواستن تکه ای از وجودم رو که نه ماه بهش انس گرفته بودم رو ازم جدا کنند و به دستم بدهند نمیدونم واقعا لیاقت همچین الماسی رو دارم یا نه؟؟؟
ساعت 7 صبح روز شنبه 4 شهریور ماه من به همراهه بابا سعید و مامان شهناز و دایی شاهین راهی بیمارستان شدیم قرار بود شما ساعت 9 صبح به دنیا بیایی که بخاطره جلسه فوری که برای خانم دکتر مغازه به وجود اومده بود ساعت عمل عقب افتاد و شد ساعت 1 ظهر منم سر تا سر وجودم رو استرس و نگرانی گرفته بود و بابا سعید هم طبق معمول داشت با شوخی ها و حرفاش دلداریم میداد.
خانم پرستار هم بهم اجازه داده بود به خاطره اینکه شما ضعف نکنی یه شکلات بخورم و منتظر بمونم تا زمان عمل اخه از شب قبل که شام خورده بودم ناشتا بودم و این موضوع یه کوچولو نگرانم میکرد.
خلاصه اینکه همه یه جورایی نگران بودن ولی بروز نمیدادن ساعته 12 ازم خواستن تا برم به بلوک زایمان واماده بشم من خیلی فوری از ترس اینکه گریم نگیره با مامان شهناز حداحافظی کردم و به همراه بابا سعید رفتم تا اماده بشم لباس گان رو تنم کردم و منتظر بودم تا خانم پرستار بیاد و کارهای اولیه رو انجام بده قبل از ورود خانم پرستار رفتم تا بابا سعید هم خداحافظی کنم توی چشم هر دومون اشک حلقه زده بود ولی هر دو بغضمون رو قورت دادیم و با خنده دست دادیم و سعید گفت به سلامت اصلا نترس من از همین جا هواتو دارم منتظرتون هستم.
داشتم توی ذهنم تمامه اون خاطرات زایمانی رو که خونده بودم مرور میکردم که یهو اسمم رو صدا زدن و یک خانم خیلی مهربون اومد دستم رو گرفت تا بلند شم اخه خیلی با اون سرم و شکمه بزرگ و .. برام سخت بود که جا به جا بشم نمیدونم چرا ثانیه ها دیر میگذشت باورم نمیشد من به سوی مادر شدن حرکت میکردم به سوی ترانه چه حس و حاله خوبی بود وارد اتاق عمل شدم یه اتاق کوچیک با یه تخته باریک که وسط اتاق بود با کلی نور و دستگا ههای مختلف دیوار اتاق سبز بود تمام پرسنله اتاق عمل هم سبز پوشیده بودن ازم خواستن که برم روی تخت بخوابم وقتی که میخواستم برم با خودم میگفتم الان از روی تخت میفتم پایین من به این بزرگی تخت به این کوچیکی چی کار کنم؟یه وقت نیفتم پایین
خلاصه رفتم خوابیدم و دکتر بیهوشی اومد بالای سرم و گفت خانم دکتر خیلی سفارشتو کرده گفته که بیهوشی کامل .چرا؟ مگه میترسی؟ منم خندیدم گفتم نه اولش نمیترسیدم ولی الان که اینجام اره یه کمی میترسم گفت پس اماده باش که میخوام بفرستمت فضا بعد با دختر کوچولوت برگردونمت اول یه امپول زد به دستم بعد هم ماسک اکسیژن رو گذاشت روی دهنم و من دیگه هیچ چیز رو متوجه نشدم تا ساعت 2.45 دقیقه که چشم باز کردم و توی اتاق ریکاوری بودم خیلی درد داشتم خیلی
سرمو بلند کرده بودم تا یکی رو ببینم و حاله ترانه رو بپرسم که یکی از دور گفت بخواب شادی بلند نشو چی کار میکنی گفتم دخترم دخترمو میخوام ببینم سالمه؟گفت بله خیالت راحت پیشه باباشه خیلی هم نازو تپله الان میبرمت تو بخش و به کمک یه پرستاره دیگه منو روی یه تخت گذاشتنو از ریکاوری خارج شدن پشت در بابا سعید ایستاده بود از چشماش خوشحالی و عشق میبارید اومد کنارم دستمو گرفت و بهم تبریک گفت و با خنده گفت انگار خودم رو تو ایینه دیدم ترانه خیلی شبیهه منه اصلا به تو نرفته
. بالاخره اومدم به بخش و شمارو توی یه تخت خیلی خوشگله مثله یه پرنسس واقعی اوردن کنارم خدایا به خاطره این لحظه ی شیرین و ناب سپاسگزارم باورم نمیشد پاره تنم در اغوشم بود عطر تنت گرمای وجودت صورت پاک و معصومت تمام درد رو از بدنم گرفت دیگه هیچ دردی رو احساس نمیکردم فقط دلم میخواست با شیره جانم گرسنگیت رو برظرف کنم اخه خیلی گرسنه مونده بودی تا من به هوش بیام.دخترم بهترین هدیه ای بود که از خدای بزرگ گرفتم و امیدوارم بتونم مبه خوبی از این هدیه ی گرانبها محافظت کنم .
این هم اولین عکسی که بابا سعید گرفته در لحظه تولدت































این عکس هم زمانی هست که داریم از بیمارستان میریم خونه مثله فرشته ها خوابیدی عشقم






























روز تولد پاره تنم
